X
تبلیغات
فراموش شده


فراموش شده

فراموش شده



اینـــــــــــــــ کهـــــــــــــــ نامشـــــــــــــــ زنـــــــــــــــــــــــــــــــدگی است

من را کشـــــــتـــــــ

مانـــــده امـــــــ!

آنکه نامش مــــــــــــــــــرگ است با من چه میکند.....



اومدم سلامه خدافظی کنمو برم

دیگه از این وب خوشم نمیاد میرم واسه همیشه

ولی بهمتون سر میزنمااااااا.دوستون میدارم بابای










اینگـــونه که تـــو می روی

خـــدا هـــم دست تکـان می دهـد ...

من بیخود دلخــوش کرده ام 

به این کاســه ی آب








رفتن بهانه نمیخواهد..بهانه های ماندن که تمام شود کافیست..

یکشنبه هفتم آبان 1391| 13:37 |مهسا| |



این روزها تنها چیزی که میخوام خوابه

مهم نیس بیدارشم یا نه.فقط میخوام بخوابم

همه آدما خواب میبینن بعد که بلند میشن میگن یعنی همش خواب بود؟

من بیدارم و حقیقت رو میبینم و میگم یعنی همش واقعیت بود؟

یادش بخیر چقد از خوابم زدم ...واسه چی؟

آهای آدما انقد از خواب گله نکنید نگید  کاش همش واقعیت بود.من واقعیتو دیدم همش کلک بود

*****************************

وقتی بارون میزنه دلم اروم میگیره چون حس میکنم خدا داره واسم گریه میکنه

وقتی باد بهم میخوره دلم آروم میگیره چون فک میکنم خدا داره نوازشم میکنه

بیچاره دلم چیشد به این روز افتادی؟انقد محتاج محبتی؟گوش کن...به نورگیر

 خونت داره یچیز میخوره...آره خدا داره صدات میزنه...میگه بیا تو حیات

دارم واست گریه میکنم ......

*****************************

خدایا تازه فهمیدم چرا زمین گرده

تا آدما بتونن هرچقد میخوان توش دور بزننوبه ته جاده نرسن

دل منم گرده.هرکسی اومد دلمو دور زدو رفت.فقط تنها تفاوتش اینه که اونا دور شو میزنن ولی من ب جایی نمیرسم.بی انصاف بازیه که!

*****************************

تازه میفهمم چرا آدما دل میشکنن.بگم چرا ؟

امتحان کن

شیشه رو بشکن

دیدی چقد حال میده

حالا دلو بشکن

.

.

واقعا حال میده؟

نه ...هنوز نفهمیدم چرا......

***************************

واویلا لیلی...دوست دارم خعلی....بیا زده ب سرم ...اینم عوارض شکست عشقی...اصلا عشقوعاشقی سیخی چن؟....ول کن این گه بازیارو....حالا دست دست...زندگی رو عشقه....یاااس...من میجنگم.....چینه چینه دامنت تورو جون مادرت دیری دام دیدام دیدام دادام دیدیم.......حالا قرش بده...آهاآهاااااااع آهاآها

***************************

حرف آخرم :

عشقمو پس میگیرم

I am tacking back my love

*************************








دوشنبه یکم آبان 1391| 12:41 |مهسا| |

 

دیگرکمتراشک میریزم...دارم بزرگ میشوم یاسنگ...خدامیداند


*******************

خیانت یک اشتباه نیست!

بلکه درست ترین

اتفاق یک رابطه اشتباه است





از همممممممممممممممممممممممممممممممممممه ی این دنیا متنفرم

از خودم متنفرم

چرااین زندگی همش دروغه؟

چرا تو اوج جوونیم باید اینطوری ...

خدایا ببخش ولی حالم از این زندگی بهم می خوره


************


شایدآرامتر میشدم

فقط وفقط..

اگرمیفهمیدی..

حرفهایم به همین راحتی که میخوانی نوشته نشده اند!!!!


************

این روزها ..حتی اگرخون هم گریه کنی...عمق همدردی دیگران باتو

یک کلمه است....«آخی


************

  وقتی ب جای "بمان" میگویی..."هرطور راحتی" بوی خیانت میدهی.


***********

  قدِ تو به عشق نمیرسید غرورم را زیر پایت گذاشتم تا برسد ، اما باز هم نرسید


***********

   تنهایی یعنی: بری عطری رو که اون میزده رو بخری و بزنی به خودت تا فکر کنی کنارته

علی معذرت


***********


وقتی ازم میپرسی خوبی؟ومن میگم:ای بد نیستم...یعنی بدم!خیلی هم بدم !!پس نگو خداروشکر



**********************************************






اين عکس ،تبليغ شرکت سوني است.


روي نقاط رنگي روي بيني در عکس تمرکز کنيد 


،تا ?? بشماريد ،حالا به ديوار سفيد رنگ نگاه 


کنيد و شروع به پلک زدن کنيد.


تبريک! شما فقط با مغزتان يک نگاتيو را ظاهر کرديد!


شنبه هشتم مهر 1391| 18:9 |مهسا| |



مچاله کن..بشکن...خط بزن..خلاصه راحت باش...

ارث پدرت نیست................دل تنهای من است



دیگر آرزویی ندارم

اکر خودم نه ،  حداقل موهایم سفید بخت شدند




 


تنها که باشی گاهی آرزو می کنی یک نفر اسمت را صدا کند! حتی اشتباهی...!!!






دستهایم که هیچ بیچاره دیوارهای اتاقم !!



  گــــفته باشــــم !.!.!

مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛ تــــو امــــا ….

چشم هـــــایت را ببنـــــــد ! سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی…!


دوشنبه سوم مهر 1391| 12:54 |مهسا| |


 به درک

دوشنبه سوم مهر 1391| 10:5 |مهسا| |

خاطرات را باید سطل سطل

از چاه زندگی بیرون کشید...

خاطرات نه سر دارند و نه ته...

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند

می رسند گاهی به وسط یک فکر

گاهی وسط یک خیابان

سردت می کنند

داغت می کنند

رگ خوابت را بلدند

زمینت می زنند

خاطرات تمام نمی شوند

تمامت می کنند...


 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

یکشنبه دوم مهر 1391| 11:18 |مهسا| |


شنبه یکم مهر 1391| 18:35 |مهسا| |

اینم چند تا عکس خوشمل (البته ب نظر من)گذاشتم که انق نگید من غمگینم

منم یروزی...................

عکسا خوشگلن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ا


 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت


با یه تو دهنی چطوری؟




 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت


کیا حاضرن بریم بندر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت



عاشق اون وسطیم



 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت




 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت



 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت


 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

شنبه یکم مهر 1391| 18:32 |مهسا| |

همه میگن عشق ما اونقدر عمیقه که عبارت دوستدارم تنها

ذره ای از اونو نشون میده،اما من می دانم آنقدر حقیرم که

دوست داشتنم تنها گوشه ای کوچک از این عبارت را بر

می کند مرا به کوچکی ام ببخش تنها چیزی که می توانم

به تو هدیه دهم قلب کوچکیست که سالها از تپیدن افتاده

شنبه یکم مهر 1391| 18:8 |مهسا| |

شنبه یکم مهر 1391| 18:6 |مهسا| |

 

Antony robinz:

Che dir mifahmim ke zendegi hamin ruzhaee bood ke zood separi shodanash ra Arezoo mikardim

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 12:4 |مهسا| |

در آیینه شکسته صدها من هست

اما حتی یک تو در کنارم نیست

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 11:2 |مهسا| |

و آسمان نگاهت چقد شب پره داشت

چقدر عاطفه در کوچه های خاطره داشت

خروش کودکی ام در کنار تو رد شد

تو دستهات عروسک روبان و فرفره داشت

و آرزوی تو یادم نمی رود این بود:

که کاش خانه ما هم هزار پنجره داشت

و من همان پسر لج درار هم بازیت

که ذره ذره ی سرگرمی اش مخاطره داشت

کسی که آرزویش دیدن پدر بود و

کسی که توی دلش عقده های باکره داشت

و بعد رفتن تو انحطاط پنجره ها

غمی که روی دل او همیشه سیطره داشت

شریک فاصله ای بی صدا و سردرگم

اسیر غده ی قربت که مثل یک خوره داشت

تمام زندگی اش را به نیستی می برد

تمام عاقشی اش را که در محاصره داشت

و انتهای غزل شاعری پر از سرطان

که بغض خسته ی سردی درون حنجره داشت

سقوط می کند از روی صندلی به زمین

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391| 17:38 |مهسا| |

اینجا زمین است

ساعت به وقت انسانیت خواب است

دل عجب موجود سخت جانی است

هزار بار تنگ می شود

می شکند

می سوزد

می میرد

ولی باز هم می تپد

آدم هایی را دوست دارم...

همان هایی که بدی هیچکس را باور ندارند

همان هایی که برای همه لبخند دارند

همان هایی که بوی ناب آدم می دهند

و من باور دارم که تو از همان هایی!

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391| 10:29 |مهسا| |

مدت زمان زیادی از  ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های

خاص خودش را طی می کرد. یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی

بود و همه چیز را از هم پاشیده بود زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد.

 مرد پس از یک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و

پیشنهاد کرد هر آنچه را باعث آزارشان می شود بنویسند و در مورد آنها بحث و تبادل

نظر کنند . زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سر خود را بلند کند شروع کرد

با نوشتن و مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسرش نوشتن را آغاز کرد...یک

 ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد و بدل کردند . مرد به زن عصبانی و کاغذ

 لبریز از شکایت خیره ماند. اما زن با دیدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و به سرعت

کاغذ خود را از او پس گرفت و پاره کرد. شوهرش در هر دو صفحه این جمله را

تکرار کرده بود:  دوستت دارم عزیزم

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391| 10:23 |مهسا| |

همسرم(نواز) با صدای بلند گفت:تا کی می خوای سرتو،توی اون روزنامه فرو کنی؟میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و به سوی آنها رفتم .تنها دخترم < آوا > به نظر وحشت زده می آمد.اشک در چشم هایش جمع شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.گلویم را صاف کردم و ظرف را برداشتم . گفتم:عزیزم چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:باشه بابا میخورم ،نه فقط چند قاشق ،همشو میخورم ولی شما باید...آوا کمی مکث کرد و گفت :بابا اگه من تموم این شیر برنج رو بخورم هر چی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم وگفنم:قول میدم.بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ناگهان مضطرب شدم گفتم:آوا عزیزم نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گرونقیمت اصرار کنی بابا از این جور پول ها نداره باشه عزیزم؟_نه بابا من هیچ چیز گرونقیمتی نمیخوام.و با حالتی دردناک تمام شیربرنج را خورددر سکوت از دست مادرم و همسرم عصبانی بودم که بچه را وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودندوقتی غذایش تمام شد آوانزد من آمدانتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم.آوا گفت:من میخوام سرمو تیغ بندازم همین یکشنبه! تقاضای او همین بود.همسرم جیغ بلند زد و گفت:وحشتناکه!غیر ممکنه!نه،نه.و مادرم هم با صدای بلند گفت:فرهنگ ما با این برنامه هایتلویزیونی داره کاملا نابود میشه.گفتم:آوا،عزیزم،چرا یه چیز دیگه نمیخوای؟ما از دیدن سر تیغ خورده ی تو غمگین میشیم.خواهش میکنم عزیزم.چرا سعی نمی کنی احساس مارو بفهمی؟سعی کردم از او خواهش کنم آوا گفت:بابا،دیدی خوردن اون شیر برنج چقدر برام سخت بود آوا اشک میریخت و دوباره ادامه داد:شما به من قول دادی تا هر چی می خوام بهم بدی حالا می خوای بزنی زیر قولت. حالا نوبت من بود تا خودم را نشان بدهم گفتم:قبول، مرده و قولش. مادرم و همسرم با هم فریاد زدند که مگر دیوانه شدی؟
_نه اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچ وقت یاد نمیگیره به حرف خودش احترام بذاره.آوا آرزوی تو برآورده میشه...

آوا با سری تراشیده ،صورتی گرد و چشم های درشت زیبایی بیشتری پیدا کرده بود.صبح روز دوشنبه  آوا را به مدرسه بردم دیدن دختر من با موی تراشیده در میان بقیه ی شاگردها تماشایی بود .آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.در همین لحظه پسری از یک اتومبیل پیاده شد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفن:آوا صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.با خودم فکر کردم،پس موضوع اینه!

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود با دیدن من جلو آمد و بدون آنکه خودش را معرفی کند گفت دختر شما آوا واقعا فوق العادس و در ادامه گفت:پسری که داره با دختر شما میره پسر منه ،اون سرطان خون داره.زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش را خفه کند.در تمام ماه گذشته < هریش > نتونس به مدرسه بیاد بر اثر عوارض شیمی درمانی  اون تمام موهاشو از دست داده. هریش نمی خواس به مدرسه برگرده،آخه میترسید که هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخرش کنن.آوا هفته پیش اونو دید و بهش قول داد که ترتیب مسءله اذیت کردن بچه ها رو بده اما حتی فکرشو هم نمی کردم اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه.آفا شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستید که دختری با چنین روح بزرگی دارین.سر جام خشک شده بودم ..شروع کردم به گریه کردن. فرشته کوچولوی من ،تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

نتیجه:خوشبخت ترین مردم بر روی این کره خاکی کسانی نیستند که آنجور که می خواهند زندگی می کنند. آنها کسانی هستند که خواسته های خودشان را بخاطر کسانی که دوستشان دارند تغییر می دهند. به این موضوع خوب فکر کنید. انصافا کار سختیه اما شیرین.(کسی که قلمرو بهشت را در این دنیا نمی بیند در آن دنیا نیز نخواهد دید_جبران خلیل جبران_)

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391| 10:21 |مهسا| |

برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری،از یک متخصص دعوت کردند.وی پسص از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کرد، به قسمت دیگ بخار رفت.نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و در نهایت چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد...ناگهان  تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد و عیب آن برطرف شد و آن متخصص هم در پی کار خود رفتروز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد.متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتور خانه کشتی وقت صرف نکرده است پس این صورتحساب هزار دلاری برای چیست؟آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد:بابت ضربه چکش0/5 دلار،بابت دانستن محل ضربه999/5 دلار!!!

نتیجه:آنچه شما را به نتیجه مطلوب میرساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرساست بلکه آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391| 10:10 |مهسا| |

مرغ تماشا و اندیشه

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بودو زندگی را تماشا میکرد

رفتن و رد پای آن را. و آدم هایی را میدید که به سنگ و ستون،به در

و دیوار دل می بندند!جغد اما می دانست که سنگ ها ترک میخورند،

ستون ها فرو می ریزند،درها میشکنند و دیوار ها خراب می شوند او

بارها و بارها تاج های شکسته،غرور های تکه پاره شده را لابه لای

خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره ی دنیا و

ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل

آدم ها،با این آوازها کمی بلرزد.روزی کبوتری از آن حوالی  رد

می شد.آواز جغد را که شنید گفت:بهتر است سکوت کنی و آواز

نخوانی.آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می کنی.آنها تو

را دوست ندارند.میگویند بد یمنی و بد شگون و جز خبر بد چیزی

نداری.قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند...

سکوت او آسمان را افسرده کرد.آنوقت صدای خدا در آسمان پیچید:

آواز خوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟

دل آسمانم گرفته است-جغد گفت :خدایا!آدم هایت مرا و آوازهایم را

دوست ندارند.خدا گفت:آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها

عاشق دل بستن اند.به هرچیز کوچگ و بزرگ...

تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن را که میبیند و می اندیشد به هیچ

چیز دل نمیبندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است وطعم حقیقت،تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند وآن کس که

می فهمد میداند آواز او پیغام خداست...آری پیغام خدا

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391| 19:32 |مهسا| |

فقط بلدن بگن روزتون مبارک یه قا قا لی لی چیزی حداقل..

بیخیال دخملا روز خودمون مبارک بسوزه پدر بی پولی وگرنه

خودم برا خودمون قا قا لی لی میخریدم.خخخخخخ


سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391| 11:39 |مهسا| |

پشت آن پنجره ی رو به افق

پشت دروازه ی تردیدو خیال

لا به لای تن عریانی بید

 من در اندیشه آنم که تو را

وقت دلتنگی خود دارمو بس

یکشنبه نوزدهم شهریور 1391| 18:52 |مهسا| |

اینم به در خواست یکی دوستام گذاشتم تو وب .

شنبه: همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرجا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت: «ببخشید»

من که می دونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن برد کرد. آره دقیقاً می دونم منظورش چیه. اون میخواد زنه من بشه.!!

بچه ها می گفتن اسمش مریمه.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

 

یکشنبه: امروز ساعت 9 به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتنو می خندیدن. تازه به من گفت: «ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین». من که می دونستم منظورش چی بود، اسمش رو می دونستم، اسمش نرگسه.

مثله روز معلوم بودکه بااین خندیدن می خواددل منونرم کنه که بگیرمش، راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست ازشما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم.

 

دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود، حتماً مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم از مینا بدم نمیاد

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم.

 

سه شنبه: امروز اصلاً روز خوبی نبود، نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی از من پرسید: «آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟».

من که می دونم منظورش چیه، ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود، احتمالاً استقلالیه!!

وقتی جریان را به دوستم گفتم، به من گفت: «ای بابا! بدبخت منظوری نداشته». ولی من می دونم ، رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش میشه! حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم!!

 

چهارشنبه: امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید: «ببخشید آقا، دانشکده پرستاری کجاست؟». من که می دونستم منظورش چیه، اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده، حیف اسمشو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره، از عشق من پیر میشه.!

 

پنجشنبه: یکی از دوستای هم دانشکده ایم بنام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه! میخواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، عمراً اگه قبول کنم.

 

جمعه: امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودم رو می دیدم.عجب شکوه و عظمتی بود، داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو می کردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید: «ببخشید آقا صف دوتایی ها کدومه؟» من که میدونم منظورش چی بود، اما عمراً باهاش ازدواج کنم!

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد.

 

شنبه: امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت: نمی خواد دانشگاه بری، امروز جواب نوار مغزت آماده است، برو از بیمارستان بگیر.

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، مردم میگن من مشکل روانی دارم!!!!

وقتی به بیمارستان رسیدم، از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم، به من گفت: «آقا لطفاً چند دقیقه صبر کنید». من که میدونستم منظورش چیه...............

شنبه هجدهم شهریور 1391| 19:56 |مهسا| |

خوشگله نه؟

کجای دنیا دیدید آدم به دوتا میخ حسودیش بشه؟ولی من حسودیم شد

آره لامسب اومد یخورده فت فت کردو رفت


شنبه هجدهم شهریور 1391| 19:52 |مهسا| |

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند

همان جا که گفتند یکی بود یکی نبود

شنبه هجدهم شهریور 1391| 19:46 |مهسا| |











شنبه چهارم شهریور 1391| 18:40 |مهسا| |

تمام عمر دویدم و نرسیدم و با حیرت به کسانی نگاه کردم که ندویدند و رسیدند.پس ایستادم و شکستم.

 

شنبه چهارم شهریور 1391| 18:34 |مهسا| |

مرد و زن جوانی سوار برموتور در دل شب میراندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن:یواش تر برو،من میترسم.

مرد:نه ،اینجوری خیلی بهتره

زن:خواهش می کنم من خیلی میترسم.

مرد:خب،اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن:دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد:منو محکم بگیر

زن:خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری،آخه نمیتونم راحت برونم.اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتور سیکلت با ساختمان،حادثه آفرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد،یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

شنبه چهارم شهریور 1391| 18:23 |مهسا| |

وای دیگه کلافه شدم چقد به گوشیم نگاه کنموببینم کسی اس نداده.لعنتی یه پیامی هم که میاد واسه ایرانسله.

ای خدا یه مزاحمم زنگ نمیزنه بهش بگیم برو گمشو.دارم دق میکنم.

دیشبم با مامانم بحثم شد.رفته بودیم بیرون واسه تفریح،وسایلا دستمون بود داشتیم دنبال جا میگشتیم همینطور که داشتم نگاه میکردم به جون خودم خبر نداشتم دوتا پسر تو یه 206 چراغ زدن.(ایشالاکه برن زیر ماشین روغن عوض کنن)من خندم گرفته بودآخه فک میکردم کسی اونجانیس.مامانم برگشته میگه واسه چی لبخند میزنی؟میشناسیشون؟کی بودن؟خلاصه داشتم میترکیدم.اینم از تفریح ما.میبینید توروخدا؟

شنبه چهارم شهریور 1391| 18:22 |مهسا| |

زندگی یعنی

نخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد سوختن

 

 

 

پنجشنبه دوم شهریور 1391| 11:53 |مهسا| |

FRIEND SHIP OFTEN ENDS IN LOVE


BUT LOVE IN FRIEND SHIP


-NEVER

پنجشنبه دوم شهریور 1391| 11:49 |مهسا| |

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

سالهاست حساب می کنم چگونه من بعلاوه ی تو شد فقط من

 

پنجشنبه دوم شهریور 1391| 11:48 |مهسا| |

X-themes